![]() |
![]() |
|
|
مارمولک زیر برگ
بی صدا خوابیده است. یک لباس سبز رنگ مثل من پوشیده است.
مارمولک کوچک است. من نمی ترسم از آن. میهمانی باصفاست در حیاط خانه مان.
مادرم گاهی ولی دشمن او می شود. دست او با دیدنش سمت جارو می رود.
* * * خش خشی آرام و سبز در حیاط ما گم است. مادرم خندان شده مارمولک بی دم است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 1:2 PM توسط آدینه خجسته پور |
|
|
ذهن ما چون آسمانی آبی است.
فکر هامان بادبادک های آن. اوج می گیرند رقصان و رها بادبادک ها میان آسمان.
رشته هایی روشن از جنس خیال بادبادک هایمان را می کشند. رشته ها مانند امواجی زلال از زمین تا آسمانها میرسند.
در هوای صاف و در آغوش باد رشته ها بالا و بالا می روند. بادبادک های بازیگوش ما گاه تا آن سوی دنیا میروند.
می شود مانند دست نرم باد دوست شد با رشته نخ های خیال. می شود بر بادبادک ها نشست رفت تا آن دورترها...تا محال.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 6:55 PM توسط آدینه خجسته پور |
|
|
از هملت بازي خوشم نمي آيد.اما آنقدر تعلل ورزيدم تا بالاخره درخت ها هم صدايشان در امد.درست است.قرار بود آسمانه هاي(۲) را ببينيد اما..اسفند كه مي آيددرخت ها صدايم ميزنند. البته اين درخت ها كمي فرق دارند:
در ميان كوچه و محل ما نيست يك درخت سبز و ديدني. در عوض تمام كوچه پر شده از درختهاي خشك و آهني!
اين درختها عجيب و گنده اند. سايه شان لطيف و پهن و نرم نيست. لابلاي شاخه هاي لختشان حسي از بهار سبز و گرم نيست.
دوست نيستند با پرنده ها. آشيان سنگ و چوب و شيشه اند. برخلاف آن درختهاي سبز اين درختها بدون ريشه اند!
كوچه مان شده شبيه يك قفس. يك قفس بدون هيچ روزني. آسمان اين محله گم شده لاي اين درختهاي آهني!
کیهان بچه ها.آبان ۸۵ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 9:36 PM توسط آدینه خجسته پور |
|
|
خب مثل اینکه ظاهرا جنگ به خیر و خوشی(اینش را "امیدوارم") تمام شد. لطفا بیخود به ذهن مبارک فشار نیاورید.دست و پنجه نرم کردن خودم با حجم انبوه جزوات و کتب درسی که هر کدام به تنهایی اگرچه شاید قدرت تخریب هیروشیما را نداشته باشند اما قطعا قدرت کور کردن یک جفت چشم را که دارند!....فعلا به پایان رسید.(اینکه میگویم "فعلا" از آن روست که ترمی دیگر و "جنگی"دیگر در راه است.) بعد از کلی خود سانسوری و مافیا بازی جهت استفاده ی "صرفا علمی"از رایانه جات محترم تازه به صرافت به روز کردن (و به تبع آن"بهروز "شدن)افتادیم. این هم نیمی از نتیجه اش(احتمالا یعنی "به" خالی.روزش ان شاء الله بماند تا بعد)
(۱) آسمان بغ کرده بود.. کلاغ از ته دل خدا را صدا زد. دل ابر ترکید.
(۲) شب جولانگاه جغد و آسمان بود. آسمان اما رنگ عوض کرد و جغد در تاریکخانه ی روز خوابش برد.
(۳) از سر آسمان تا ته دریا آبی ست که غرق می کندهرچه را در خود. (از آنجا که اینجانب فعلا در منزل نیستم و میلیاردر هم نمیباشم برای دیدن ادامه ی مطلب یعنی ترجمه ی انگلیسی که نمی دانم به چه درد می خورد باید چند روزی صبر نمایید. ممنون.) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 بهمن1386ساعت 1:7 PM توسط آدینه خجسته پور |
|
|
سلام.
شعری که می خوانید یک کار تقریبا قدیمی است (حدودا مربوط به چهار سال پیش است/وقتی ۱۹ ساله بودم). بی ایراد نیست اما بی ارتباط با آن وعده هایی که داده شد هم نیست.اگرچه ممکن است ربطی به شالی و شلتوک نداشته باشد.اما بوی گلهای حیاطمان را که میدهد!این شعر اگر اشتباه نکنم در سال ۸۲ (ماه و فصلش را یادم نیست چون مجله را ندارم.)در مجله ی رشد چاپ شد. رویای خنک(تخت چوبی من)
می نشینم روزهای فصل گرم روی تخت چوبی توی حیاط زیر سقف شاخه های سبز سیب در کنار غنچه های با نشاط.
در خیالم می دوم آن دورها. می روم تا انتهای آسمان. میرسانم دستهایم را به ماه. می شوم چون شاخه ای از کهکشان.
سهم من در لحظه های داغ عصر شهد شیرین نگاه میخک است. خنده ی گنجشکها لالایی ام سایبانم دستهای پیچک است.
توی گرما توی فصل تشنگی خانه ی ما مثل دریا می شود. تخت من هم قایقی شاد و رها زندگی یک تکه رویا می شود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 9:30 AM توسط آدینه خجسته پور |
|
|
"اتاق خلوت پاکی ست.
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد..." کلی مطلب برای مقدمه نوشته بودم اما پاکشان کردم و تصمیم گرفتم بدون دادن هر گونه توضیح اضافی شما را به اتاق کوچک خود مهمان کنم.اینجا اتاقی کوچک است.اتاقی که گرجه گاه کمی به هم ریخته میشود اما قرار است به لطف خدا و در زیر پرتو آفتاب هشتم (که این وبلاگ در واقع در روز میلاد آن حضرت ساخته شده و بعد تغییر نام داده است)همیشه دنج و گرم بماند.اتاقی که گاه بوی دریا را خواهد داد و گاه بوی پیله های ابریشم.اتاقی که می خواهد پر از رقص شالی و پر از نشاط شلتوک های جوان باشد..... به همراه خوش آمد این دوبیتی را هم از من بپذیرید: شبی ناگاه شد آغاز باران. و شد با بغض من دمساز باران. من و یاد تو و شب های دیگر و باران.باز باران. باز باران.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 9:25 AM توسط آدینه خجسته پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مخمل سبز نگاهت را
باز باران بر لباس کهنه ام زد کوک چشم وا کردم. خودم را در حریر شبز شالیزارها دیدم. شدم شلتوک.... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|